خانه / اخبار / نیمه پنهان قانون! نقدی بر ازدواج سرپرست با فرزند خوانده
۳۰۵۸۸۷_۱۴۰

نیمه پنهان قانون! نقدی بر ازدواج سرپرست با فرزند خوانده

نقدی بر ازدواج سرپرست با فرزند خوانده

سمیرا خادم

*وکیل دادگستری و دانشجوی دکتری حقوق جزاوجرم شناسی

کنج اتاق دو زانو نشسته بود و سر در گریبان. نیم دایره اطرافش را با کتاب های بابالنگ دراز، داش آکل و کتابهای یادگار دوران کودکی اش پرچین کرده بود. نگاهش را به کتاب خارج از گود، دوخت.« قانون حمایت از کودکان بی¬سرپرست و بدسرپرست مصوب۲۱/۷/۱۳۹۲». پیش چشمش، واژه قانون و انتظارات ناشی از آن، در صف مشوشی حرکت می کردند.« حمایت، سرپرست، پدر، مادر، خانواده، امنیت، سلامت و هویت» .به یکباره از جا برخاست.به سمت کیفش رفت .به دنبال اسناد هویتی اش بود. آن را یافت .به سرعت به گوشه اتاق خزید. با دست و پایش، پرچین کتاب¬ها را با دلخوری شکست و در میانشان نشست. شناسنامه اش را باز کرد.

نام: هستی نام خانوادگی: محبوب  تاریخ تولد: یکم مهرماه یکهزار و سیصد و هفتاد و هفت

صادره از: شیراز    نام پدر:حبیب    نام مادر: حنانه

صفحات شناسنامه ورق زد تا به صفحه توضیحات رسید. طبق حکم صادره از دادگاه خانواده شیراز سرپرستی طفل یک ساله که هویت پدر و مادرش نامعلوم است، به زوجین آقای حبیب محبوب و حنانه منتظری واگذار می¬شود. هویتش معلق مانده بود بین صفحات کاغذی؛ صفحه اول و صفحه آخر!

خاطره شفافی از آن دوران به خاطر نداشت به جز صحنه ای مه آلود از مکانی شلوغ. پس از آن، اولین یادگار شفاف کودکی اش، چهره متبسم و مهربان مادرش،حنانه، بود. قلبش فشرده شد. عصر روز گذشته به دیدارش  رفته بود؛ به آرامگاه. دلتنگش بود. در این چندسال با وجود حنانه، کمبود مهر مادری را هرگز احساس نکرده بود.همواره از خداوند با تمام وجود بابت چنین مادری سپاسگزار و قدردان بود. گرچه شاید گاهی هوس دیدار و شناخت مادر واقعی اش به سرش می زد اما با لبخندی به خود می گفت تقدیرم این بوده و تقدیر زیباییست. به ویژه که به عشق حنانه به خودش یقین داشت؛ او حتی در انتخاب نام برای فرزند خوانده اش احساس به خرج داده بود؛ هستی را هدیه ای از جانب خدا می¬دانست و به همین دلیل نام هستی را برگزیده بود چون که به گفته خودش، هستی اش به هستیِ هستی پیوند خورده بود.

راز سرپرستی را جز عده معدودی از اقوام نزدیک، کس دیگری نمی¬دانست ولی از نشان دادن شناسنامه اش به دوستانش به دلیل صفحه توضیحات واهمه داشت!  تاکنون،یعنی سال ۱۳۹۵ که حدوداً ۱۷ سال و اندی از سنش می گذشت، توانسته بود آن را از دید بقیه پنهان کند؛ گرچه در مراجعه به موسساتی که به ارائه شناسنامه نیاز بود،آن دلهره خاص به سراغش می آمد.

لیکن الان به بحران بزرگی برخورد کرده بود که آرزو می کرد ای کاش آن دلهره خاص بود یا همه می فهمیدند که او یک هویت نامعلوم دارد اما به چنین سرنوشتی دچار نمی شد؛ حتی به فراتر از آن می اندیشید که ای کاش هیچگاه کسی سرپرستی وی را قبول نمی کرد!

بار دیگر مردمک چشمانش را به سمت چهره جودی ابوت، تصویر کشیده شده بر جلد کتاب بابالنگ دراز، چرخاند. با خود گفت: کاش حداقل سرنوشتی چون جودی داشت.داستان در ذهنش مرور شد؛

جودی با سرپرستش زیر یک سقف نبود؛ سرپرستش را نمی شناخت و سرپرستش صرفاً یک حامی مالی بود. هنگامی که این حامی مالی جودی را شناخت، به مرور زمان عاشقش شد. اما این، یک عشق ممنوع نبود. نام وی، یعنی جرویس پندلتون، به عنوان پدر جودی در شناسنامه اش ثبت نشده بود. جودی وی را اصلاً نمی شناخت. در دیدارهایی که با هم داشتند، جودی هم به مرور عاشق جرویسی ،که نمی دانست همان بابالنگ دراز است، شد. نقطه اوج و جذابیت داستان همین بود. ضمن اینکه وقتی آن ها باهم ازدواج کردند فاصله سنی متعارفی داشتند.

در سمت دیگرش، کتاب داش آکل بود. داش آکل صرفاً یک وصی بود.باید امور مالی ورثه حاجی صمد را که هنگام مرگش به داش آکل سپرده بود، اداره می کرد. هنگام حاضرشدن برسر بالین حاجی صمد و قبول وصایت و در پی آن آن دیدن مرجان، دختر حاجی صمد، داش آکل در دام عشق افتاد. اما این واگذاری امور مالی باعث شد که داش آکل فکر کند که اگر احساسش را بیان کند به حاجی صمد خیانت کرده است.پس لب وانکرد. داش آکل در همان شبی که مرجان به خانه بخت مرد سالخورده ای می رفت، به خاطر درگیری با کاکارستم جان داد. در آخر مرجان از زبان طوطی داش آکل، عشق وی را به خودش، متوجه شد.

هستی با خود اندیشید: داش آکل حتی سرپرست نبود فقط امور زندگیشان را اداره می کرد.پس چرا لب نگشود!!؟ شاید فرهنگ آن زمان سکوت را در این مورد نشانه جوانمردی می دانسته است.

سوالی در ذهنش نقش بست؛ اگر جودی ابوت با سرپرستش زندگی می کرد و یا داش آکل سرپرست مرجان بود و با وی زیر یک سقف زندگی می کرد و نامش به عنوان پدر در شناسنامه اش بود، این کتاب ها با توجه به فرهنگ جامعه اجازه انتشار می یافتند؟! آیا در صورت انتشار، مردم از آن استقبال می کردند یا آن را طرد می کردند؟!

قانون را برداشت. به تبصره ماده ۲۶ آن نگریست. (ازدواج چه در زمان حضانت و چه بعد از آن بین سرپرست و فرزندخوانده ممنوع است مگر اینکه دادگاه صالح پس از اخذ نظر مشورتی سازمان، این امر را به مصلحت فرزندخوانده تشخیص دهد).

به واژه مصلحت پوزخندی زد.با خود گفت: « چه مصلحتی؟! واقعاً چه مصلحتی می¬تواند مرا قانع کند که  کسی را همسر خود بنامم که روزگاری -قریب به ۱۷ سال- پدر خواندمش، خلاء حمایت پدر واقعی ام را با حضورش پرکردم و او را به همه آشنایان و دوستان به عنوان «بابا» معرفی کردم؛ چگونه روح و روان و حتی جسمم! می تواند بپذیرد که در شناسنامه ام درصفحه مشخصات همسر، همانی درج شود که در ستون مشخصات پدر آمده است؟! آن هم همسری با فاصله سنی حدوداً چهل سال»!!!

حتی فکر کردن به این مسیله آزارش می داد. حالتی شبیه تهوع به وی دست داد. چشمانش را بست و سرش را به طرفین تکان می داد تا به خیال خود این افکار شوم را از مغزش خارج سازد. نمی دانست چرا با این که بعضی از مراجع تقلید این ازدواج را حرام اعلام کرده بودند، اما این استثنا هنوز به قوت خود باقی مانده بود. گویی قانون تفاوت مرزی بین احساسات پدرانه یا مادرانه –هرچند در قالب سرپرستی-با همسری قایل نشده بود.

حبیبِ پدرخوانده، به گمان خویش لطف بزرگی در حق هستی کرده بود که قبل از طرح این مسیله با سازمان بهزیستی و دادگاه و تلاش جهت جلب رضایتشان، ابتدا با استناد به این قانون و تبصره، به طور مستقیم از وی خواستگاری کرده بود!

دنیایش آوار شده بود. این را می شد از چمدانهای بسته و نیمه باز کف اتاق و بهم ریختگی که حکایت از رفتن داشت، فهمید.

باز هم خدا را شکر کرد که تا حدودی از نظر مالی مستقل بود وگرنه شاید ضعف اقتصادی پای رفتنش را چوبین می ساخت و تسلیمش می کرد.

تماشا و مرور صدباره ی ماده ۲۵، لبخندی را با جرقه ای از امید بر لبانش می نشاند.

ماده ۲۵ – (حکم سرپرستی پس از اخذ نظریه کارشناسی سازمان، در موارد زیر فسخ می شود:…

بند ج- طفل پس از رشد با سرپرست منحصر یا سرپرستان توافق کند).

کمتر از سه ماه دیگر ۱۸ ساله می شد. امید داشت که بتواند سرپرستی اش را لغو کند و به کابوس های شبانه این اواخر پایان دهد. قدم بعدی اش، تغییر نام خانوادگی اش به منتظری بود و تلاش جهت حذف هویت ناپدری از شناسنامه اش!

به آینده اش امیدوار بود اما دل شکسته. شکستگی قلبش فقط به خاطر خودش نبود؛ او نگران حال کودکان و نوجوانان بی سرپرستی چون خودش بود. نگران اینکه ممکن بود تعدادی و یا حتی یک نفر از آنان به سرنوشتی که او داشت و از آن فرار می کرد، در زیر پوشش قانون، دچار شوند و راه گریزی نداشته باشند.

قانون را برای حمایت می خواست نه حرمت شکنی. در مواردی استثنا قایل شدن در برخی امور حتی به اندازه یک مورد قبیح و وقیح است.در واقع گاهی استثنای اقلّ، قبیح و حتی وقیح است؛ مثل استثنای این تبصره!

تصویر بعضی از برنامه های تلویزیونی را با همراهی حباب های جاری شده از چشمانش، از خاطرش می گذراند؛ برنامه هایی که مردم را به قبول سرپرستی و حمایت از این دسته کودکان و نوجوانان تشویق می کردند.در گذشته از این نوع فرهنگ سازی بسیار خشنود می شد اما حال، دلش می خواست که تنها در قالب یک حمایت مالی باقی بماند و واگذاری سرپرستی فرهنگ سوزی شود! به خاطر آورد در برنامه ای با نام «ماه عسل» چندین بار از این سرپرستان و حامیان مالی دعوت شده بود و به عنوان قهرمان ازشان تجلیل شده بود.حتی اجرایی شدن بند (ج) ماده ۵ همین قانون – که به زنان و دختران مجرد بالاتر از سی سال، اجازه درخواست سرپرستی دختران را می داد_ از طریق این برنامه اعلام شد. آن زمان که از محتوای کامل قانون آگاه نبود، در دل، این قانون و واضعانش را بسیار ستود و آن قانون را قانون قهرمان ساز نامید.

از آن روز، مدت کوتاهی می گذشت، هنوز کابوس ازدواج به وی پیشنهاد نشده بود. وقتی آن برنامه را تماشا می کرد، حسرت می خورد که کاش می توانست به وسیله ی رسانه ای از پدر ومادرش به عنوان قهرمان زندگی اش یاد کند. لیکن الان خوشحال بود که مامان حنانه اش زنده نبود که این روز را ببیند!

سوالی به فکرش خطور کرد؛ اگر روزگاری استثنای این تبصره اجرا شود و مثلاً بابا حبیب هایی یا حتی مادر خواندگان مطلقه یا بیوه ای، همسر فرزندخوانده شان گردند، آیا در چنین برنامه ای دعوت می شوند که خبر اجرایی شدنش را به اطلاع عموم برسانند؟! واکنش شهروندان چه خواهد بود؟! آیا بابا حبیب ها را به عنوان «قهرمان زندگی» تحسین خواهند کرد؟! آیا از چنین خانواده ای به عنوان «خانواده باحال» نام خواهند برد؟!

حتی تصورش احساس رقت انگیزی را در وجودش بیدار می ساخت. به نظرش استثنای این تبصره، مترسکی بود برای مزرعه قانون تا جایی که این مزرعه را به سمت قهرمان سوزی پیش می برد؛ مترسکی که وقتی بابا حبیب نترسید و به سمتش رفت، او را به سوخته¬ترین مهره شطرنج زندگی هستی تبدیل کرد!

گوشی تلفن را برداشت. شماره ای را که بر روی کارت ویزیت با سمت وکیل دادگستری درج شده بود، گرفت. باید برای نجات زندگی اش، به یک مدافع حق پناه می برد.

منبع: چاپ شده در هفته نامه صوراسرافیل شماره۵۰
۱۹تیرماه ۱۳۹۵

این مطلب هم بخوانید

ASRH080616-01.2e16d0ba.fill-640x640

بارداری زودهنگام با روان کودکانمان چه می کند؟/ نمونه موردی تجربه یک روان درمانگر

گزارش گام به گام تا توقف ازدواج کودکان در ایران یادداشتی از ن.آذر روان درمانگر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *